تبليغاتX
یادداشت شبانه
عميقاً معتقدم كه حق پيچانيدن از جمله حقوق ابتدايي هر شخصي است .

در دنياي امروز و با سمت و سويي كه در حال پيش رفتن است ، هر لحظه حريم خصوصي اشخاص كمتر ميشود .

اما حق تنها بودن بايد به رسميت شناخته شود !

آقا يا خانم محترم ، مني كه در مسنجر اينويزيبل هستم كاملاً متوجه هستم كه شما اينويزيبل تركر داري و ميبيني كه من آنلاين هستم ، اما در اين اينويزيبل بودن نكته هايي هست براي آنان كه مي انديشند !

بزرگي ميگفت :

Lately I've been hard to reach , I've been too long on my own , Everybody has their private world , Where they can be alone...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 21:15  توسط محمد  | 

همانا ياهو مسنجر را براي ...

يكي از حضار : خز شده آقا ، حداقل از جي تاك بگو !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 21:30  توسط محمد  | 

گاهي بعضي از اتفاقات ، عليرغم طبيعي بودن ، آنچنان يكباره رخ ميدهند كه شوكه ميشوي . گذر زمان و مسن تر شدن يكي از همين اتفاقات است . چند روز پيش نكته اي مثل يك جرقه به ذهنم رسيد :

" هي پسر ، تا كمتر از دو ماه ديگه 21 ساله ميشي !"

خوب ، راستش كمي آزاردهنده است . ياد بچگي هايت مي افتي ، يلخي ها و آزاد و رها بودنش كه هميشه سعي داشتي تا جايي كه ميشود ادامه اش بدهي .كم كم بايد آماده شوي كه مسئوليت هاي بيشتري را قبول كني ، راه زندگي آينده و چگونگي آن دقيقاً از همين جاها ميگذرد . قسمت بدتر ماجرا آن است كه ياد آرزوهايي مي افتي كه براي 21 سالگي‌ات داشتي و از اينكه مي‌بيني هنوز هيچ پخي نشده اي دلسرد ميشوي .

فكر ميكنم 21 سالگي از آن بزنگاه هاي زندگي است . از همان ها كه تكليفت را با خودت روشن ميكني . تعارف كه نداري . ولي حقيقت ماجرا اين است كه اين روبرويي يكباره با واقعيت ، اندكي بيقرارت ميكند .

******

از اين ها كه بگذريم ، روزهايم با تفاوت ميگذرد . اين روزهايم شبيه آن پسر جواني است كه در ميان سرما يقه كتش را بالا داده و با دستاني كه از فرط سرما به جيب هايش پناه برده اند ، آهسته در پياده رو قدم ميزند .

بازگشتم ، چون هدفم از نبودن حاصل شد . تجربه جديد ميگويد : زندگي آنقدر كه به نظر مي آيد هم سخت نيست .

در فاصله رفتن و آمدنم ، با آدم هاي جديدي آشنا شده ام . دنيايي جديد .

شايد لازم بود براي شناخت اين دنياي جديد زمان بيشتري صرف كنم . ولي همين الان هم براي وارد شدن دير است ، وارد شدم ...

پي نوشت :

رویایی دارم

من خواب دیده ام که روزى این ملت به پا مى ایستد و زندگى را با معناى حقیقى این اصل اعتقادى اش آغاز مى کند: «ما این حقیقت را بدیهى مى شماریم که همه انسان ها برابر خلق شده اند.»
من خواب دیده ام که روزى بر تپه هاى گلگون جورجیا، فرزندان بردگان پیشین، مى توانند در کنار برده داران پیشین دور یک میز که میز برادرى است بنشینند.
من خواب دیده ام که روزى ایالت مى سى سى پى که اینک در آتش بى عدالتى و سرکوب شعله ور است به بهشت آزادى و عدالت تبدیل مى شود.
من خواب دیده ام که روزى چهار فرزند من، در کشورى خواهند زیست که در آن نه برمبناى رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیتشان داورى خواهند شد. من امروز خواب دیده ام.
من خواب دیده ام که روزى در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه هایى چون آشتى و الغاى تبعیض به سختى از زبان او شنیده مى شود، آرى آنجا در آلاباما در یک روز واقعى، پسران و دختران کوچک سیاه مى توانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند. من امروز خواب دیده ام.
من خواب دیده ام که روزى هر مغاکى بلندى مى گیرد، هر کپه انباشته اى کوتاه مى شود، زمین هاى ناهموار صاف مى شوند، راه هاى کج راست مى شوند، عظمت پروردگار آشکار مى شود و همه انسان ها او را در کنار خود مى یابند.
این امید ما است، با این ایمان است که من به جنوب بازمى گردم. با این ایمان است که ما خواهیم توانست از دل کوه نومیدى و یاس جواهر امید را برون آوریم. با این ایمان است که ما قادر خواهیم شد ناهمخوانى هاى ملال آور ملت خود را به همخونى دل انگیز برادرى تبدیل کنیم. با این ایمان است که ما مى توانیم با یکدیگر کار کنیم، به همراه هم نماز گزاریم، به اتفاق هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، در کنار هم از آزادى دفاع کنیم و بدانیم که روزى آزاد خواهیم شد.
و آن روز، روزى است که در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود این آواز را با معنایى جدید بخوانند:
"تراست کشور من خدایا
مى خوانم این سرود را
تراست این سرزمین محبوب
این دیار آزادى
خاکى که در آن آرمیدند پدرانمان
و سرافراز شدند زائران
بگذار که در آن از هر کوهى
طنین دراندازد صداى آزادی"

مارتین لوترکینگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 14:11  توسط محمد  | 

اول مهر ماه به روز ميشود.....
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 21:31  توسط محمد  | 

عیسی سحرخیز، منصور اسانلو، حشمت الله طبرزدی، احمد زیدآبادی، مسعود باستانی ، مجيد توكلي ، كوهيار گودرزي ، كيوان  صميمي ، ...

نام ها را ميبينيد ؟

ماه هاست كه ستاره ها در اوين مي درخشند ، در رجايي شهر ، در...

به گمانم اگر شب ها به آسمان ندان ها نگاه كنيم ، سياهي را نميبينيم ، آسمان آنجا سخت روشن است ، ستاره ها چشمك ميزنند .

فكرش را بكن ، اينها مشتي نمونه خروارند ، خوب هاي اين روزها را در يكجا ميتوان يافت ، سرمايه ها ، نخبه ها ...

تصور كن سحرخيز و زيدآبادي و طبرزدي در ميان جمعي حضور داشته باشند . چه لذت بخش است حضور در آن جمع .

بنشيني تا مجيد توكلي قصه ي پر غصه ي ياران دبستاني اش را بازگو كند .

كيفور ميشوي از سخنانشان...

اما محرومند ، از نعمت ديدار همديگر هم محرومند . اين يك در اعتصاب غذا ، ديگري در روزه ي سياسي ، سومي در انفرادي ، آن ديگري اعتصاب غذاي خشك كرده .....

پي نوشت :

- اللهم فك كل اسير ...

- برگي كه نامش را فراموش كرده ام ميگويد :

" تمام اتفاقات بزرگ تاريخي ، پيش از وقوعشان ، ناممكن و پس از وقوعشان غيرقابل اجتناب جلوه ميكننيد ..."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 15:27  توسط محمد  | 

چند روزي مسافرت بودم و كلاً از دنيا بي خبر ....

لازم بود كه يه همچين چيزي رو تجربه كنم . بهش نياز داشتم .

به زودي يه پست پر و پيمون خواهم داشت . اول بايد رفع خستگي كنم و به وب هاي دوستان سر بزنم .

پي نوشت :

اي بي خبر ز لذت چُرت مدام ما .... !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 17:21  توسط محمد  | 

گفتني ها خيلي زياده . خيلي خيلي زياد .

ولي انگيزه نيست ، هر كسي بايد براي شروع كردن و ادامه دادن انگيزه داشته باشه .

اين روزها با نگفتن ها راحت ترم .

قبلاً آدم كم حرفي نبودم . اما حالا ترجيح ميدم  كه بيشتر نظاره گر و شنونده باشم تا گوينده .

دنياي راحت تر و بهتريه !

پي نوشت : 5-6 روز بسيار پرماجرا رو پشت سر گذاشتم . در نزديك به 40 ساعت گذشته 2-3 ساعت خوابيدم .نياز به استراحت دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:34  توسط محمد  |